

هر آدمی دل تنگیهای
مخصوص خودش را دارد
و تو پنهانی ترین
دلتنگی منی
ـــــ
بعضي وقتها
از شدت دلتنگی
گریه که هيچ
دلـت مي خواهد
"هـای هـای بميــــری"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انکه در تنهاترین تنهای ام
تنهای تنهایم گذاشت
کاش در تنهاترین تنهایی اش
تنها نباشد
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم بارید … ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهائی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهائی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآلود
جان من بیدار شد، بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من، نقش خوابی بود
ای خدا … بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
ح
نیستی شب هایی که بهانه گیری چشمانم
آغاز می شود برای بودنت
اگر رفتی اگر حتی برای ماندن و دیدن سرنوشت
اشک های من صبر نکردی من رسیدم به آخر به نقطه سر خط
و تو رسیدی به یک زندگی و سرنوشتی تازه..
بدون من و یک نفر آنجا..
وقتی داشتم می رفتم پایم و دلم لابه لای حرف های
قشنگت گیر کرد من پربسته تر از آن بودم که خرفی بزنم
و دلی را برنجانم ...خاطرات تو را بر خاطرات نسیم صبا
گره زدم و یادت و نگاهت را تا ابد بر دلم سنجاق کردم که
کسی نتواند جز من برای گریه هایت چتری باشد..
من اینجا بی رحمم بی رحم و تو آنجا می خندی و من ...
من می فهمم چه شیرین است تلخی گذشتن از خود
این همه پیچ این همه...این همه چراغ و این
همه
برچسب: نیستی,
نویسنده: ترانه اکبرینژاد
همیشه به اسمان می نگرم در پی ستاره ام اما ستاره ام همچنان خاموش است همیشه به
آواز زندگی گوش میسپارم اما نمی شنوم گذر زمان مرا ناشنوا ساخته. همیشه در انتظار
نوازشنسیم به سمت پنجره می آیم اما لطف دست مهربانش را از دست داده ام چون او پا به
اقلیم توفان زدهء من نمیگذارد همیشه در پس جاده منتظر عبور مسافری هستم که زمان را به
یادم آورد اما از دور دست ها فقط غبار می آید همیشه زیر سایه ی درختی می نشینم تا
گرمای آفتاب وجود یخم را آب نکند اما زمین مرا میجوشاند کاش ذره ای از این وجود غبار گرفته
دور میشدم کاش درب اسارت را از جایش میکندم و پا به اوج میفشردم
همیشه در فکرم که چرا همیشه
همیشه برایم نا آشنا ماند